در مه انبوه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
روزنوشت 5
اولین باری که احساس پوچی کردی کی بود؟*
وقتی دوازده –سیزده سالم بود روی دسته ی صندلیِ چوبی، توی جلسه امتحان، این شعر رو خوندم:
من هیچ، تو هیچ ، دنیا همه هیچ ای هیچ ، برای هیچ ، در هیچ مپیچ
قاطی اون همه دستخطِ کج و معوج که با خودکار آبی و قرمز نوشته شده بودند و همه یا کدهایی برای تقلب و یا شعرهایی عاشقانه و سوزناک برگرفته از رمانهای آبکی بودند؛ این شعر، شعر عجیبی بود. به عادت همیشه گی ام که هیچ وقت به شعرها و جملات لطیف عاشقانه علاقه مند نبودم و از کتابهایی که هم سن و سالهام می خوندن؛ متنفر بودم، در مقابل این شعر جبهه گرفته بودم. نوک خودکارآبی بیک ام رو توی شیارهای نازک حروف شعر فرو برده بودم و می گفتم شاید تو هیچ ولی بی جا کردی که من هیچ! اصلا از کجا معلوم که دنیا هیچ؟ بعد ممتحن برگه های امتحان رو بین ما تقسیم کرد و من در سوالات امتحان پیچ خوردم!
بعدها، بعد از دوازده –سیزده سالگی ، بعد از گیر کردن های جدی تر در زندگی، نرسیدن ها و دوندگی ها، خواستن ها و نخواستن ها خیلی یاد این شعر می افتادم. ولی هیچ وقت ، معنی هیچ ، معنای غیر قابل توصیف احساس پوچی رو مثل آن روزی که به آسایشگاه سالمندانِ کهریزک رفتم احساس نکردم. تازه از دانشکده فنی فارغ التحصیل شده بودم . من که خیلی هم آدم خیری نبودم و خیلی به این اداها اهمیت نمی دادم به خواست و اصرار یکی از دوستانم و با چند نفر دیگه رفتیم کهریزک . برادرم تازه گواهی نامه گرفته بود و خیلی عشق سرعت بود . بابام یک هیلمن سفید قدیمی داشت که از دست برادرم ذله شده بود! ما پنج –شش نفری چپیده بودیم توی هیلمن و اون با سرعت و با بی دقتی هر چه تمام تر رانندگی می کرد . رفته بودیم که خوش بگذرانیم و شاید یک خیری هم برسانیم . من سراپا اشتیاق و هیجان بودم و به چیزهای کسل کننده مثل پیرها و مریض ها اصلا علاقه نداشتم . ولی در خانواده ی دوستم مرسوم بود که بروند کهریزک و کمکهای مادی و معنوی که می توانند بکنند . این هم یک جور کاری بود که نمی شد ازش ایراد گرفت و به ناچار من هم داشتم کار خیر می کردم هرچند که نمی فهمیدم حرف زدن با آدمهای مسن و معلولینی که نمی شناسیم؛ چه خیر و ثوابی دارد . از آسایشگاه چیز زیادی یادم نمی آید. از این که داشتیم مثل بازرسها از آنجا بازرسی می کردیم لذت نمی بردم. به هر حال یک جور حس ترحم با آدم هست. خلاصه این که هر چه قدر هم که دنیا به آنها سخت گرفته بود و آنها از جمعِ بقیه رانده شده بودند برای من مساله تفهیم نمی شد که حالا من این وسط چه کار باید بکنم. ناچار فقط سکوت می کردم تا دوستانم با آنها گرم بگیرند و حرف بزنند . تا این که در انتهای یکی از راهروها نوشته ی بخش "ایزوله" توجهم رو جلب کرد . "ایزوله" یعنی چی؟ «اونجا نرید بچه ها ». پرستار این جمله رو خیلی عادی بی آنکه اصرار یا اجباری در لحنش باشد گفت و تقریبا همه به سمت در خروج برگشتیم . نمی دانم چرا ولی نا خوداگاه به سمت انتهای راهرو کشیده شدم . و تنها یک نیم نگاه به داخل آن بخش انداختم و صحنه ای که دیدم و صدایی که شنیدم آن چنان زنده و پر رنگ در ذهنم می درخشد که انگار همین یک لحظه پیش بود که درون اتاق بزرگ و روشنی را دیدم . تختهای بسیاری در دو ردیف مقابل هم قرار داشتند . بیمارانی که به روی تختها دراز کشیده بودند و تکان نمی خوردند بسیار پیر و نحیف بودند. نمی دانم چندتا بودند؟ زن یا مرد؟ روی نزدیک ترین تخت، زنی را در جهت مخالف بقیه خوابانده بودند. پرستاری که بالای سر او ایستاده بود کاری انجام می داد که اصلا متوجهش نشدم . برای یک لحظه از همه چیز آن اتاق فقط آن زن را دیدم. بدنش از کوچکی به اندازه یک کلمه شده بود. چین وچروکهای صورتش آنقدر جدی و عمیق بودند که طرح لبها را از صورت حذف کرده بود . دهانش حفره کوچک و سیاهی که از میان آن یک ریز و چکش وار کلمه ی مامان ! مامان ! مامان ! تکرار می شد . مامان ! مامان ! مامان! مثل پتک توی سر من می خورد . چرا آن زن زنده بود؟ چرا نفس می کشید . ناتوانی که در صورت بی حالت آن زن بود در صورت هیچ کس ندیدم . یاد صندلی امتحانم افتاده بودم. یاد آن شعر. حالا یکی آن دیگری را به یادم می آورد. شعر مامان مامان را و مامان مامان شعر را .
من هیچ ، تو هیچ ، دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
*اگر این نوشته خیلی بد تنظیم شده علتش این است که من یک یادداشت نوشتم(تایپ کردم) که کمی هم خنده دار بود . یعنی یک ذره طنز هم داشت . البته همین حرفها رو توش گنجانده بودم. بعد دستم یک جایی اشتباهی خورد و همه اش پاک شد و نابود شد . در نتیجه چون گفتن مطلب را دوست داشتم گفتمش اما بامزگی اش از دست رفت و بی نمک شد .
| لینک | دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧ - آزادی |
روزنوشت 4- عصبانی
1-هر چیزی که توی این ایترنت لعنتی search می کنم؛باز نمی شه و can not می ده. 2- طرح امنیت اجتماعی 2توسط برادران بسیجی و فاطمه کماندوها از دیروز اجرا شد. 3-صفحه عنوان مطالبم در webبدون optionهای word باز می شه و دستم در ویرایش بسته است4-هیچ کس مطالبم رو نمی خونه. 5-تمام دوستانم همیشه off lineهستن و هیچکدوم با اینترنت سر و کاری ندارند. 6-من یک عالمه پول می خوام 7- من بی کارم 8- دلم به طرز وحشتناکی برای تمرین تئاتر تنگ شده. 9- چه جوری می شه که آدم چشماشو ببنده و بعد باز کنه و بعد ببینه دیگه هیچ آدم ...گنده ی آشغالِ ...به سری؛ وجود نداره که بخواد برای تو تعیین تکلیف کنه و در اون ... علمیه رو گل گرفتن.اونوقت هر آدمی سر جای خودشه و هر کی سرش به کار خودشه . هر کس هر تخصصی داره ارائه می ده و هیچ .. به سری، سرشو تا ناکجای آدم نمی کنه تو، تا تو هر چیزی نظر بده. 10-بد مدل عصبانیم.| لینک | پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧ - آزادی |
روزنوشت 3 - درد دل
دارم یک کار سخت می کنم. یک کار خیلی سخت . دارم یک نمایشنامه می نویسم . یک نمایشنامه که فعلا نمی دانم چه طور کاری خواهد بود. دارم فکر می کنم که عروسکی است . شاید هم یک اجرای زنده و عروسکی توامان باهم. توی هر خطی که می نویسم دو تا سگ به هم می پرند و پارس می کنند . سگ اول که -مرده شورش را ببرند- خیلی ترسناک واق واق می کند و هی می گوید «داری گند می زنی. بی خیالش شو.» سگ دوم که خیلی سمج است. اما دلم می سوزد، زورش خیلی کم است، همه اش جا می زند و زوزه می کشد و می گوید «خیلی هم خوب می تواند . مگه این چه اش است ؟ چی اش از بقیه کمتر است ؟ خوب هم می نویسد. تا چشم تو در بیاید ». اما لامذهب همچه که این یکی واق می زند؛ دمش را می گذارد روی کولش و چند قدم عقب می رود. چه کنم؟ باید صبور باشم و این مادرسگها را تحمل کنم. تنها کاری که من می توانم بکنم این است که این نمایشنامه را تمام کنم و خودم را از میان این خطوط بیرون بکشم. الان در مرحله ابتدایی کار هستم. و هیچ چیز برایم روشن نیست . دارم از یک داستان بسیار زیبا اقتباس می کنم . یا شاید خود آن داستان را بی کم و کاست نمایشنامه می کنم. نمی دانم . هنوز خیلی زود است که بدانم چه کار دارم می کنم.| لینک | شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧ - آزادی |
روز نوشت2
همین جوری
یک بار یک بابایی در نماز جمعه تهران به لوله تفنگ نمی دانم چه مدلی اش تکیه زده بود و داشت خطبه ها را می گفت .
نمی دانم، رسم است یا عرف است یا شرع است، نمی دانم، اینها باید یک سری صحبتهای مشخصی داشته باشند و بعد، نماز ظهر جمعه را به جا بیاورند . این بابا هم که مثل بقیه اول زده بود دک و دهن آمریکا را خورد کرده بود و بعد اسرائیل را لای جرز دیوار فرستاده بود و بعد گفته بود که ما هر چه داریم از شهدا داریم و بعدش هم یکی دو تا از منتقدین تندِ دولت را با یکی دو جمله به ناکجا آباد حواله داده بود ؛ آمده بود که بزند به صحرای کربلا و قال قضیه را بکند که یکهو نگاهش به ساعتش افتاد و دید هنوز برای نماز زود است. بعد گفت «خوب مثل این که ما یک چند دقیقه وقت داریم.» بعد ادامه داد «ما هم که الحمدالله همه چیز را گفتیم. پس حالا همین جوری که چیزهایی می گوییم تا بالاخره وقت نماز هم بشود.» به این آفتاب داغ خرداد قسم که این روحانی بلند پایه زل زده بود در چشمهای آن همه آدمی که دو زانو روبه رویش نشسته بودند و به حرفهایش گوش می دادند و او به آنها، به همین صراحت، گفت که حالا همین جور یک حرفهایی می زنیم تا وقت بگذرد! آن موقع من از کوره در رفتم، عصبانی شدم و فحش دادم. به همه ی آن بی پدر و مادرهایی که رفته بودند و وقت گذاشته بودند که مثلا صواب بکنند. به خود لعنتی ام فحش دادم که چرا تلویزیون را روشن کردم. ولی بعدها، مدتها بعد دیدم که این اتفاق می افتد .این اتفاق در خیلی جاها می افتد. و خیلی هم چیز طبیعی است .
مثلا این اتفاق به وضوح در دانشگاه هنر سوره تهران، سر کلاس مثلا استاد "خ" بارها بارها افتاد.( مثلا استاد "ع" و استادهای دیگری هم بودند) استاد خ که خودش هم نمی دانست دقیقا چه می خواهد درس بدهد؟ اصلا می خواهد درس بدهد یا نه . و برنامه مشخص تدریسی هم نداشت در طول یک ترم چهار صفحه به ما جزوه داد و آنقدر به قومیت و ملیت و فرهنگمان هم اخ و تف بار کرد که هر بار از کلاس می آمدیم بیرون حس می کردیم از اعماق جنگل، از میان آدمخورها آورده شده ایم که پای درس یک متجدد فرنگ رفته بنشینیم که از سالنهای تئاتر و فرهنگ چنان و چنین است ممالک غربی هی تعریف بکند . خوب که فکر می کنم می بینم من از آن بزهایی که بهشان فحش می دادم که رفته اند نماز جمعه بدتر بودم. من حتی یک بار سر کلاس این مرتیکه بی شعور پا نشدم بگم... لا اله الله!
بابا آدم به کی بگوید که این همه دانشجوی هنر که ادعایشان همه می دانند چه بلایی سر ناکجای خر می آورد؛ هیچوقت پا نشدند بگویند جناب خ دهانت را ببند . حالا من خیلی ها را می شناسم که دارند توی محله شان بز می چرانند و جناب خ ها به کجاها که نرسیده اند هر چند که همیشه می نالند که هنور حقوق برج فلان در فلانمان را نگرفته ایم.
القصه من می خواهم بشوم مثل همان آیت الله العظمی محترم. بگذار یک جا به حرفهای این بدختها گوش بدهیم . بابا اینها سی سال است که خودشان را هشتر و پشتر کرده اند که ما یک کم هدایت بشویم. بیاییم یک جا بگوییم چشم. من می خواهم بعضی از یادداشت و حرفهای همین جوری ام را ، همین طوری بگذارم روی این وبلاگم. برای اینکه همین جوری وقت بگذرد تا وقت نمازم برسد. چه می دانم من می نویسم شاید از همین متنها برای دیالوگ نویسی یا شخصیت پردازی در یک قصه ای، نمایشنامه ای ، فیلمنامه ای جایی استفاده کردم. ولی فعلا اینها همه خامند و بدون ویراستاری.
هرکه همین جوری خواند، اگر خواست، همین جوری نظری بگذارد.
| لینک | سهشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٧ - آزادی |
روز نوشت 1
من نویسنده ام . من از خیلی وقت پیش این را می دانستم که ناگزیرم بنویسم و جز نوشتن پیشه ی دیگری نیست که من از آن تا به این حد لذت ببرم. سالها شاید این حس در من بود و من آن را مثل نهال کوچک حسن یوسف که در گلدان خانه ام دارم به استثمار کشیده ام . نهال حسن یوسف بیچاره من هر چه آب و آفتاب می خورد ، هر چه خاک اعلا می خورد نه بلند و سبز می شود و نه خشک و افسرده . تنها نهال کوچک حسن یوسف است، با چند برگ کوچک بنفش و چند برگ کوچک تر سبز که نه نای پهن تر شدن و قد کشیدن دارند و نه پژمرده می شوند و می ریزند. من یک ظالمم. یک ظلم کننده به نهال کوچک حسن یوسف و ظلم کننده قهار به حس جوان و کوچک وجود خودم. من به برگهای شاداب و تازه نهال نوشتن در وجود خودم خیانت کردم. اگر برای رشد و پرورش هر نهالی شرایط و یا امکاناتی ضروری وجود دارد من از این امکانات چه می دانستم؟ نه ، من می دانستم . من خیلی چیزها را می دانستم ولی یک ابلوموف بزرگ ، یک ابلوموف خیلی بزرگ تر از اراده کوچک من در من لمیده است . هیکل تنومندش و دست و پای بزرگش را روی قلبم ، کنار قفسه سینه ام و درجایی زیر گلویم و درست در سر انگشتهایم حس می کنم. وقتی نفس می شکد زمان می ایستد . من نشسته می مانم و انگشتهایم در جایی به بین موهایم یا روی یک جوش کوچک کنار گونه ام مثل ماهی از آب بیرون افتاده ای جست و خیز می کند. وقتی ابلوموف فکر می کند من بهانه می شوم و از عصر یخی تا زمانه احمدی نژاد مثال می آورم. مثالهای پوچی برای نشستن و ساعتها به دیوار روبه رو خیره ماندن.
چند روز پیش ، یک روز صبح که در فکر بودم شاید امروز دیگر نویسنده خیال نوشتن کند به آشپزخانه رفتم و ساقه های نازک حسن یوسف را دیدم که هر چند نوار باریکی از نور خورشید تنه نحیفش را پوشانده بود اما به سمت لبه گلدان خم شده بود و برگهای جوانش مثل لبهای زنی زیبا که پا به سن می گذارد چین خورده و جم شده بود. خدای من نه باد و نه آفتاب و نه خاک و نه آب چینهای کنار دور لب یک زن زیبا را حذف نمی کند . زن پیر می شود ، نهال حسن یوسف من پژمرده می شود و حس نویسندگی من بالغ نشده پا به سن می گذارد و می میرد. خدای من! چه قدر دیگر فرصت دارم تا از زیر تنه ی این شمر مادر زاد این ابلوموف بد ذات خودم را بیرون بکشم؟ کسی چه می داند یک دقیقه ، یک روز یا یک سال؟
من فکر می کنم که ظلم کرده ام به شعور و شوق نوشتن در خودم و دیگر اگر این ابلوموف یا هر لولو سر خرمن دیگری را از ته ته قلبم بیرون بکشم و بکنمش پیرهن عثمان که به یک هزار دلیل موجه و سخت من دست به این کار نزده ام روحم آرام و قرار نمی گیرد .چرا که دیگر عنان گسیخته. خواب دیدم بچه شده آمده بغل من. درست زیر سنیه من خودش را لوس می کند و مثل گربه میو میو می کند. روح من از اول آمده به دنیای من یا هنوز مثل بچه گیهای من بچه مانده. خلاصه نمی دانم کدام به کدام فقط در خواب احساس می کردم آن کودک، درون من است . و من اصرار داشتم با این بچه ساعتها حرف منطقی بزنم . ولی این بچه حرف توی مخش نمی رفت و شیر می خواست . نمی دانم یک کوفتی از درون من می خواست . یک چیزی از وجود من می خواست . صبح آن روز منگ بودم . چرا صدای این بچه را خفه کردم؟ خدایا چندبار با خط نستعلیق بنویسم گه خودم؟ نه پشیمان نیستم من که بگویم عجب ... خوردم. من فقط حالا دیگر یک کار از دستم بر می آید مثل بچه آدم سرم را بیاندازم پایین و به این نیرو، به این تمنای قوی در وجودم پاسخ بدهم. به بچه زبان نفهم که می گوید بنویس. برای رضای خدا بنویس! بنویس جانم به لبم رسید .لامصب بنویس هر چه داشتم در حلقومم خشکید؛ باید بگویم دارم می نویسم .زِر زرت را ببر.
| لینک | شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧ - آزادی |

